عصر خنک اردیبهشت ماه بود فاطمه خانم در حالی که مشغول نظافت خانه اش بود با خود به سرنوشتش میاندیشید سرنوشتی که او را در سن 45 سالگی به زنی بیوه و بیمارتبدیل کرده بود زنی که ناچار به بزرگ کردن و سامان دادن به زندگی دخترانش بود واین در حالی بود که از ناراحتی قلبی رنج میبرد و 2 بار نیز ناچار به جراحی قلبش شده بود .حال که 10 سال از مرگ همسرش محسن می گذشت به نتیجه زحماتش می اندیشید ...به 3 دخترش...
الهام دختر بزرگ خانواده که ازدواج کرده بود و دختری به نام سوگل داشت .او با پسر عمه اش فرزین ازدواج کرده بود.تحصیلاتش را فقط تا دیپلم ادامه داده بود و پس از خواستگاری فرزین با وجود مخالفت های مادرش با او ازدواج کرده بود و زندگی تقریبا خوبی داشت.تقریبا خوب چرا که با وجود عمه نا مهربانش و دخالت های گاه و بی گاهش زندگی کاملا بر وفق مرادش نبود ودلیل مخالفت های مادرش را الان درک می کرد.
الناز دختر دیگرش که 24 سال سن داشت و در شرف ازدواج بود .او لیسانس مدیریت بازرگانی از دانشگاه ازاد رود هن را داشت ودر یک شرکت بازرگانی مشغول به کار بود و یک سالی می شد که با مدیر همان شرکت نامزد شده بود و قرار بود تا چند هفته دیگر راهی خانه بخت شودمهرداد شوهر الناز جوانی برازنده و دوست داشتنی بود که با وجود وضع مالی خوب فردی مهربان ومودب بود وهیچ گاه خود و خانواده اش را بالاتر از الناز و خانواده اش نمی دید..خانواده مهرداد نیز خانواده ای مهربان وساده دل بودند و الناز با تمام وجود انها را دوست داشت.
النا دختر کوچک خانواده که اکنون 20 سال سن داشت و دانشجوی معماری دانشگاه تهران بود.دختری زیبا و مهربان که هر کسی در نگاه اول شیفته چهره مهربان و زیبای او میشد.
فاطمه خانم در حالی که سعی میکرد از فکر و خیال خارج شود به سمت اتاق النا حرکت کرد
-الناااااا......النااااا
النا که در اتاقش مشغول درس خواندن و اماده شدن برای امتحانات میان ترم بود با شنیدن صدای مادر جواب داد:
-بله
مادر:بعد از ظهر اماده باش با الناز برید لباس بخر
-ولی مامان من که گفتم درس دارم امتحانات میان ترمم شروع شدن.
-اخه دختر خوب با یکی دو روز درس نخوندن مطمئن باش از دانشگاه نمی مونی یکم استراحت به خودت بده واسه روحیت هم خوبه....
-ولی مامان.........................
-ولی مامان نداره تا 2 هفته دیگه عروسی خواهرته اما تو هنوز لباسی نخریدی همین که گفتم پس بهتره اماده باشی
......................
شب شده بود و دو خواهر خسته همچنان در حال جستجو ی لباس برای النای سختگیر از مغازه ای به مغازه دیگردر حرکت بودند.
النابا بی حوصلگی دائم غرغرمیکرد.
-اه الناز چرا لباس خوشگل پیدا نمیشه خسته شدم.
الناز نیز که دیگر رمقی برای پیاده روی نداشت با حرص جواب داد:لباسای به این خوشگلی هست ولی نمی دونم چرا خانم نمی پسنده..برای جنابعالی باید از پاریس لباس سفارش داد اونم شااااااااااید پسندید!
النا در حالی که به ویترین مغزه ای نگاه میکرد جواب داد:شوخی نکن که حوصله ندارم......آآآآآآآآآآآآآآ فکرکنم پیدا کردم بریم داخل همین مغازه و در حالی که به لباس ابی خوشرنگی که در ویترین قرار داشت خیره شده بود وارد مغازه شدو پس از ساعت ها جستجو لباس مورد نظرش راخرید.لباسی عروسکی و زیبا که از جنس ساتن و تور بود و تا کمی با لا تر از زانوانش قرار داشت و بالاتنه اش دکلته بود.
دو خانواده در تکاپوی عروسی الناز و مهرداد بودند. اقای جمشیدی پدر مهرداد با توجه به وضع مالی خوبی که داشت همه مخارج عروسی را به عهده گرفته بود و قرار بود که جشن عروسی انها در منزل اقای جمشیدی که باغ بزرگ و زیبایی بودبرگزار شود.اقای جمشیدی علاوه بر مهرداد دو فرزند دیگر هم داشت دخترش مهرانا 19 ساله دانشجوی زبان فرانسه و پسرش مهران که با وجود این که 2 سال از مهرداد بزرگتر بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود و خارج از کشور دکترای معماری می خواند و چیزی به پایان درسش نمانده بود.
2
.......هر چه به روز عروسی نزدیکتر میشدند نگرانی عجیب النا بیشتر و بیشتر میشد.به طوری که نه میتوانست راحت بخوابد و نه بیداری بی دغدغه ای داشت.ترسی مبهم همه وجودش را فراگرفته بود و احساس می کرد اتفاق ناگواری در شرف وقوع است.او نمی دانست ان اتفاق زندگی او را زیر و رو خواهد کرد.
ظهر گرمی بود و النا به همراه سحر دوستش سوار بر ماشین سحراز دانشگاه بر میگشتند.سحر بهترین و صمیمی ترین دوست النا بود و ان دو از دوران دبیرستان با هم اشنا شده بودند و این رفاقت تا دانشگاه نیز ادامه یافته بود.النا و سحر مشغول صحبت بودند که با صدای زنگ موبایل النا هر دو ساکت شدند.
-الو سلام مهرداد
-سلام النا خوبی؟کجایی؟
-خوبم مهرداد...چرا صدات گرفته؟چیزی شده مهرداد؟اتفاقی افتاده؟
-النا........ تماس گرفتم بگم آآآآآآآآآا یکم حال مامانت بد شده..الان توی بیمارستان....هستیم تو هم بیا اینجا
-مهرداد مامانم خوبه؟؟تو رو خدا مهرداد راستشو بگو؟
-بیا النا....زود بیا
مهرداد با گفتن این جمله تلفن را قطع کرد و دیگر نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. فاطمه خانم مادر زن خوب و مهربانش دیگر زنده نبود و مهرداد نمی خواست خودش این موضوع را به النا بگوید...صبح زود با الناز همسرش به شرکت رفته بود و حوالی ساعت 11 با تلفنی که همسایه فاطمه خانم با الناز داشته آندو متوجه حال بد مادر الناز شده بودند وسریع راهی خانه و پس از ان بیمارستان شده بودند ولی دیر شده بود و فاطمه خانم با مرگ هم اغوش گشته بود.
3
چهل روز از مرگ فاطمه خانم میگذشت زندگی برای همه بجز النا روال عادی خود را پیدا کرده بود.النا خود را تنها و بی سر پناه می دید و علاوه بر غم نبود مادر غم بی کسی و تنهاییش نیز او را بیشتر به سمت افسردگی سوق میداد.الهام خواهربزرگش که به خانه اش برگشته بود و با دخترش سوگل مشغول بود و کمتر غم نبود مادرش راحس میکرد.الناز هم که مهرداد را داشت تا سنگ صبور ش باشد.فقط خودش مانده بود و خودش.نمیدانست از این پس چگونه زندگی خواهد کرد.بالاخره الناز به خانه شوهرش خواهد رفت و او تنها می شد. فکر زندگی به تنهای در این خانه او را به وحشت می انداخت.او همیشه از تنهایی و تاریکی شب میترسید.از فامیل که خیری ندیده بود و نمی توانست و نمی خواست به خانه الهام برود.چرا که با اخلاقی که عمه اش داشت میدانست زندگی برای خواهرش سخت تر خواهد شد. فرزین شوهر الهام با وجود خوبی هایی که داشت ولی بسیار به حرف مادرش توجه میکرد و زمان زنده بودن فاطمه خانم زیاد به دیدن انها نمی امد و بیشتر اوقات الهام و دخترش به تنهایی به خانه شان رفت و امد می کردند.الناز نیز که نو عروس بود و نمی خواست مزاحم زندگی انها شود.در افکار خود غوطه ور بود که صدای زنگ در به گوشش خورد.سلانه سلانه و با بی تفاوتی به سمت ایفون رفت.
بله...کیه..
سلام عزیزم ماییم...
سلام مهوش جون...بفرمایید خوش اومدین...
مهوش جون همسر اقای کاوه جمشیدی و مادر مهرداد بود.او زنی مهربان و زیبا بود که در خانمی و متانت زبانزد همه دوست و اشنا بود وقلبی سرشار از عطوفت داشت.مهوش خانم به همراه دخترش مهرانا که 19 سال داشت و دانشجوی زبان فرانسه بود به دیدن النا آمده بودن تا هم لباس ها مشکی او را از تنش خارج کنند و هم موضوعی را با او مطرح کنند.
سلام مهوش جون..سلام مهرانا جون...خیلی خوش اومدین
سلام عزیزم خوبی؟
ممنونم شما خوب هستید؟عمو کاوه خوبن؟تو خوبی مهرانا؟
همه خوبیم....چه کارا می کنی?
النا در حالی که به مبل های داخل پذیرایی اشاره میکرد مهمان های خود را به درون خانه راهنمایی کرد و خود به سمت اشپزخانه حرکت کرد .با ظروف میوه و شیرینی به مهمانان خود پیوست و در حالی که روی مبل کنار مهرانا می نشست بالبخند رو به مهوش خانم گفت:
مهوش جون چکار میکنید با زحمت های ما
-اختیار داری عزیزم این چه حرفی شما رحمتی.هم تو و هم الناز برای من مثل مهرانا هستید. و هر دو تونو اندازه مهرانا دوست دارم
-شما به ما لطف دارید.ما هم شما رو خیلی دوست داریم.مادرم همیشه به الناز می گفت باید خدا رو به خاطر این که شوهر و خانواده شوهر به این خوبی داری شکر کنی و واقعا هم که مادرم راست می گفت..اگر شما نبودید نمی دونم توی این مدت ما چکار می کردیم.باعث شرمندگی ماست که همه کار های مراسم مادرم به عهده شما بود .مطمئن باشید تا عمر داریم این لطف شما رو فراموش نمی کنیم.امیدوارم بتونیم جبران اینهمه خوبی شما رو بکنیم.
-این حرفا چیه النا جون دیگه نبینم با ما از این تعارفا بکنی.حالا هم پاشو و این لباسای مشکیت رو در بیار و اماده شو تا با هم بریم خونه ما اخه قرار شب الناز هم بیاد اونجا
و کادویی را به سمت النا گرفت که در ان لباس کرم رنگی قرار داشت.النا باز احساس خجالت و شرمندگی می کردو با خود می اندیشید چرا باید با وجود عمه و فامیلی که دارند مهوش خانم برای او لباس بیاورد و فامیلش به او و خواهرش اصلا اهمیتی ندهند!
-ممنون مهوش جون واقعا زحمت کشیدید دیگه نمی دونم با چه زبونی تشکر کنم ولی اگه اجازه بدید من توی خونه خودمون بمونم
مهرانا که تا این زمان نظاره گر محبت های مادرش و النا بود با لبخند رو به النا گفت:
-می خوای تنها توی خونه بمونی که چی؟پاشو زود اماده شو نمی یام هم نداریم چطور روت میشه به مامان من نه بگی؟وچشمکی به النا زد.
-مهرانا جون چرا اینو میگی.من بیجا بکنم به مهوش جون نه بگم ولی نمیخوام توی جمع خانوادگی شما یه مزاحم باشم الناز که میاد جنبه اش فرق می کنه اون عروس شماست و اونجا خونشه.من هم کم کم خودم رو با شرایط جدید وفق میدم.تا چند وقت دیگه هم الناز و اقا مهرداد میرن سراغ زندگی شون گرچه الناز میگه باید برم و با اونا زندگی کنم اما این غیر ممکنه و من این کار رو نمیکنم .پس از همین الان باید به تنهایی زندگی کردن عادت کنم.
-مهوش خانم با ناراحتی گفت:
-این حرفا چیه دختر .اون خونه خونه تو هم هست.من و جمشیدی با الناز و الهام صحبت کردیم.ازشون خواستیم که بذارن تو هم بیای و با ما زندگی کنی...و اینطوری ما 3 تا دختر خواهیم داشت.نمی دونی از اون روزی که مهرانا از این تصمیم ما با خبر شده دائم از من می خواد بیاییم و با تو صحبت کنیم تا اون هم از تنهایی در بیاد.
-مهرانا در حالی که بسیار خوشحال بود و دو دست خود را به هم میزدرو به النا گفت:
- وای النااااااااااااااا .......پاشو ......پاشو وسایلتو جمع کن..........
النا مات و مبهوت به این مادر و دختر مهربان نگاه می کرد ونمی توانست سخنی بر زبان آورد
بالاخره پس از اصرار های مکررخانواده جمشیدی وهمچنین الناز که نمی توانست با فکر تنهایی خواهرش به زندگی خود بپردازد النا به خانه اقای جمشیدی نقل مکان کرد.همه وسایل خانه فروخته شد و منزل استیجاریشان تخلیه گردید.
خانه اقای جمشیدی بسیار بزرگ بود وباغ زیبایی داشت. باغی مملو از انواع گل های خوش بو و درختان زیبا. آبنمای زیبایی نیز در قسمتی از باغ قرار داشت .در کنار آبنما میز و صندلی های سفید رنگی گذاشته شده بود .النا این قسمت از باغ را بسیار دوست داشت و هر گاه احساس دلتنگی میکرد به این قسمت از باغ می امد و با خود خلوت می کرد.
ساختمان خانه هم دو طبقه بود .طبقه پایین اشپزخانه و پذیرایی و طبقه بالا اتاق های خواب قرار داشتند.النا و مهرانا بنا به در خواست مهرانا هم اتاق شدند روبروی اتاق انها اتاق مهران ودر کنار اتاق مهران اتاق مهرداد قرار داشت و در انتهای راهروی طبقه بالا اتاق اقا و خانم جمشیدی و اتاق مهمان قرار گرفته بود.
ظهر گرم اواخر تیر ماه بود .النا و مهرانامشغول درس خواندن برای امتحانات اخر ترم خود بودند و چیزی به پایان امتحاناتشان نمانده بود.مهوش خانم میز غذا را چید و تک تک اعضای را برای خوردن ناهار صدا میزد.همه دور میز جمع شده بودند مهرداد و الناز اقای جمشیدی و مهوش خانم النا و مهرانا و در حال خوردن غذا بودند که اقای جمشیدی رو به بقیه شروع به صحبت کرد.
-می خواستم با همگی شما مشورت کنم .شماها موافقید عروسی مهرداد و الناز رو ماه اینده برگزار کنیم؟ اینطور برای همه بهتره .فاطمه خانم خدا بیامرز هم دوست داشت این دوتا زودتر برن سراغ زندگی شون.مرگ حقه و کسی از اینده خبر نداره.انشاالله که جاشون توی بهشت باشه.مطمئنم با این کار روح اون مرحومم شاد میشه.
و رو به الناز و النا گفت:
- اگه دخترای گلم مخالفتی ندارن تا مقدمات عروسی رو فراهم کنیم.
الناز نگاهی به النا کرد و با خجالت سر خود را پایین انداخت.النا که وضعیت خواهرش را درک می کرد با لبخندی بی روح رو به اقای جمشیدی گفت:
-عمو جون شما بزرگتر و صاحب اختیار ما هستید.هر طور که شما صلاح میدونید.مطمئنا روح مادرمون هم خوشحال میشه.
وقطره اشکی چشمانش را بارانی کرد.
مهوش خانم که تا این لحظه ساکت بود بلند شد و دو خواهر را بوسید و به الناز تبریک گفت برای او وپسرش ارزوی خوشبختی کردو رو به بقیه گفت:
-اول باید با مهران هماهنگ کنیم ببینیم اون کی میتونه بیاد.و با خوشحالی به سمت تلفن رفت.
با هماهنگی با مهران 28 مرداد برای روز عروسی تعیین گردید و قرار شد مهران چند روز قبل از عروسی برای همیشه به ایران باز گردد.چون او نیز دوره دکترای خود را به پایان رسانده بود و دفاعیه خود را نیز ارائه داده بود........
النا با نگاهی به برگه امتحانش نفسی به اسودگی کشید و با خود اندیشید:این هم از اخرین امتحان از حالا برای چند ماه از درس وامتحان راحتم .وبرگه را به استاد تحویل داد.با خروج او از جلسه امتحان سحر سریع به سمت او رفت و گفت:حتما عالی دادی که اینقدر چشمات برق میزنه؟
-اره بد نبود.تو چکار کردی؟
-من که فکر کنم فقط پاس کنم مثل همیشه و با بی خیالی لبخندی زد.و همینطور که به روبرو نگاه میکرد به اهسنگی گفت:الی اگه گفتی کی داره میاد اینطرف؟
-من از کجا بدونم.آآآآآآآآآآآآآآفهمید� � حتما علیرضا جونت؟و خندید
علیرضا صفایی دانشجوی فوق لیسانس در رشته معماری چند هفته ای بود که به خاستگاری سحر رفته بود و سحر نیز به خاطر علاقه ای که از ترم قبل به او پیدا کرده بود جواب مثبت خود را اعلام کرده بود و ان دو در شرف نامزدی بودند.ترم قبل یکی از اساتید ازعلیرضا به خاطر این که شاگرد درس خوانی بود در خواست کرده بودتا مسئولیت حل تمرین های دانشجویان ترم پایین تر را به عهده بگیرد وبه این ترتیب زمینه اشنایی او و سحر به وجود امده بود.
-نه بابا کاش علیرضا بود......ولی عاشق دل خسته توه که داره میاد!!!و با صدای بلند خندید.
-وای نههههههه....میلاد داره میاد؟
-اره
-بدو سحر.بدو تا نیومده
-هیس ..سلام اقای فاطمی
میلاد فاطمی همکلاس انها پسری با تیپی امروزی مودب وبسیار پولدار بود که دائم سر راه النا سبز میشد و می خواست به هر طریقی دل اورا بدست بیاورد.اما النا هیچ علاقه ای به او نداشت و همیشه سعی میکرد از تیررس نگاه او بگریزد.
سلام خانم کریمی...تبریک میگم نامزدیتون رو ...شماخوب هستید خانم رافعی
-سحر گفت:ممنونم اقای فاطمی.چقدر زود خبرا پخش میشه!!!!هنوز که چیزی علنی نشده شما از کجا شنیدید؟
-شما خودتون میدونید که محیط دانشگاه چه طوریه.تا اتفاق جدیدی می افته سریع همه باخبر میشن
-خانم رافعی امتحان چطور بود
-مرسی خوب بود
-می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
سحر که احساس می کرد میلاد از حضور او معذب است رو به النا گفت:
-النا جون من برم کمی اب بخورم. و با گفتن با اجازتون اقای فاطمی فرصت اعتراض را از النا گرفت و رفت.
النا با دلخوری رو به میلاد کرد و گفت:
-خواهش میکنم فقط سریعتر اقای فاطمی...دوست ندارم سوژه جدیدی برای شایعات باشم.
-البته النا خانم.....راستش ..راستش من می خواستم ازتون اجازه بگیرم تا با خانواده خدمت برسیم.
-خواهش می کنم اقای فاطمی من قبلاهم به شما گفتم در حال حاضر اصلا قصد ازدواج ندارم.حداقل تا نموم شدن درسم با این موضوع فکر هم نخواهم کرد پس لطفا دیگه ادامه ندید.
میلاد فاطمی با ناراحتی ادامه داد.
-کسی توی زندگی شماست النا خانم؟
-مطمئن باشید من اصلا به کسی فکر نمی کنم .اگر کسی توی زنگی من بود دلیلی برای پنهان کاری نمی دیدم و حتما به شما می گفتم.
- من واقعا دوستتون دارم و مطمئنم که می تونم خوشبختتون کنم خواهش می کنم به من این فرصت رو بدید.
-اقای فاطمی ازتون خواهش کردم.من به خوب بودن شما هیچ شکی ندارم و اگر قصد ازدواج داشتم مطمئنن شما بهترین گزینه برای انتخاب من بودید ولی متاسفانه من بنا به دلایلی کاملا شخصی نمی خوام ازدواج کنم .منو درک کنید اقای فاطمی
میلاد که با شنیدن این صحبت ها امیدی تازه یافته بود گفت
-من صبر میکنم....انقدر صبر می کنم تا مشکل شما حل بشه و منو بپذیرید.
- این کار رو نکنید.....اینده است که اینده رو مشخص میکنه.......بهتره شما برید دنبال زندگی خودتون.
-النا خانم اگر شما نبودید من الان به فکر ازدواج نمی افتادم و حداقل تا پایان درسم مثل شما صبر می کردم.پس الان هم همین کار رو می کنم.و از خدا میخوام که اینده ای شیرین در کنار شما رو برای من رقم بزنه.امیدوارم تعطیلات خوبی رو سپری کنید.با اجازتون .به امید دیدار.
با رفتن میلاد النا دوباره به فکر فر رفت .او نمی خواست تا کار و منبع در امدی پیدا نکرده ازدواج کند. چرا که می دانست اگر با خواستگاری کسی موافقت کند خانواده جمشیدی همه هزینه های ازدواج و جهیزیه اش را به عهده خواهند گرفت و النا نمی خواست بیش از این مدیون این خانواده باشد
حتما علیرضا جونت؟و خندید
علیرضا صفایی دانشجوی فوق لیسانس در رشته معماری چند هفته ای بود که به خاستگاری سحر رفته بود و سحر نیز به خاطر علاقه ای که از ترم قبل به او پیدا کرده بود جواب مثبت خود را اعلام کرده بود و ان دو در شرف نامزدی بودند.ترم قبل یکی از اساتید ازعلیرضا به خاطر این که شاگرد درس خوانی بود در خواست کرده بودتا مسئولیت حل تمرین های دانشجویان ترم پایین تر را به عهده بگیرد وبه این ترتیب زمینه اشنایی او و سحر به وجود امده بود.
-نه بابا کاش علیرضا بود......ولی عاشق دل خسته توه که داره میاد!!!و با صدای بلند خندید.
-وای نههههههه....میلاد داره میاد؟
-اره
-بدو سحر.بدو تا نیومده
-هیس ..سلام اقای فاطمی
میلاد فاطمی همکلاس انها پسری با تیپی امروزی مودب وبسیار پولدار بود که دائم سر راه النا سبز میشد و می خواست به هر طریقی دل اورا بدست بیاورد.اما النا هیچ علاقه ای به او نداشت و همیشه سعی میکرد از تیررس نگاه او بگریزد.
سلام خانم کریمی...تبریک میگم نامزدیتون رو ...شماخوب هستید خانم رافعی
-سحر گفت:ممنونم اقای فاطمی.چقدر زود خبرا پخش میشه!!!!هنوز که چیزی علنی نشده شما از کجا شنیدید؟
-شما خودتون میدونید که محیط دانشگاه چه طوریه.تا اتفاق جدیدی می افته سریع همه باخبر میشن
-خانم رافعی امتحان چطور بود
-مرسی خوب بود
-می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
سحر که احساس می کرد میلاد از حضور او معذب است رو به النا گفت:
-النا جون من برم کمی اب بخورم. و با گفتن با اجازتون اقای فاطمی فرصت اعتراض را از النا گرفت و رفت.
النا با دلخوری رو به میلاد کرد و گفت:
-خواهش میکنم فقط سریعتر اقای فاطمی...دوست ندارم سوژه جدیدی برای شایعات باشم.
-البته النا خانم.....راستش ..راستش من می خواستم ازتون اجازه بگیرم تا با خانواده خدمت برسیم.
-خواهش می کنم اقای فاطمی من قبلاهم به شما گفتم در حال حاضر اصلا قصد ازدواج ندارم.حداقل تا نموم شدن درسم با این موضوع فکر هم نخواهم کرد پس لطفا دیگه ادامه ندید.
میلاد فاطمی با ناراحتی ادامه داد.
-کسی توی زندگی شماست النا خانم؟
-مطمئن باشید من اصلا به کسی فکر نمی کنم .اگر کسی توی زنگی من بود دلیلی برای پنهان کاری نمی دیدم و حتما به شما می گفتم.
- من واقعا دوستتون دارم و مطمئنم که می تونم خوشبختتون کنم خواهش می کنم به من این فرصت رو بدید.
-اقای فاطمی ازتون خواهش کردم.من به خوب بودن شما هیچ شکی ندارم و اگر قصد ازدواج داشتم مطمئنن شما بهترین گزینه برای انتخاب من بودید ولی متاسفانه من بنا به دلایلی کاملا شخصی نمی خوام ازدواج کنم .منو درک کنید اقای فاطمی
میلاد که با شنیدن این صحبت ها امیدی تازه یافته بود گفت
-من صبر میکنم....انقدر صبر می کنم تا مشکل شما حل بشه و منو بپذیرید.
- این کار رو نکنید.....اینده است که اینده رو مشخص میکنه.......بهتره شما برید دنبال زندگی خودتون.
-النا خانم اگر شما نبودید من الان به فکر ازدواج نمی افتادم و حداقل تا پایان درسم مثل شما صبر می کردم.پس الان هم همین کار رو می کنم.و از خدا میخوام که اینده ای شیرین در کنار شما رو برای من رقم بزنه.امیدوارم تعطیلات خوبی رو سپری کنید.با اجازتون .به امید دیدار.
با رفتن میلاد النا دوباره به فکر فر رفت .او نمی خواست تا کار و منبع در امدی پیدا نکرده ازدواج کند. چرا که می دانست اگر با خواستگاری کسی موافقت کند خانواده جمشیدی همه هزینه های ازدواج و جهیزیه اش را به عهده خواهند گرفت و النا نمی خواست بیش از این مدیون این خانواده باشد
چهارشنبه نوزدهم مرداد ماه بود و تا جند روز دیگر الناز عروسی می کرد و به خانه جدیدش می رفت.چند روز اخیر النا و مهرانا یامشغول کمک به الناز برای چیدن جهیزیه اش بودند.ویا در منزل به مهوش خانم کمک می کردند.مهران تماس گرفته بود و گفته بود طی یکی دو روز اینده تاریخ دقیق پروازش را با تلفن به خانواده اش خواهد گفت.
النا و مهرانا برای خرید وسایل مورد نیاز خود برای عروسی به بازار رفته بودند.مهرانا برای خرید کفشی که همرنگ لباس شبش باشد همه بازار را زیر و رو کرده بود و دیگر نه خود توانی برای راه رفتن داشت و نه النا برای همین از النا خواست تا با هم به کافی شاپی در همان حوالی بروند و هم نوشیدنی خنکی بنوشند و هم کمی استراحت کنند.
النا کمی از البالو گلاسه اش را نوشید وبا صدایی خسته گفت:
-مهرانا جون کوتاه بیا.بیا و کفش یا صندل مشکی بخر.باور کن کفش مشکی هم با لباست قشنگ می شه.
-فکر کنم چاره دیگه ای نداشته باشم.اخرش هم می دونم که کفش مشکی می خرم.
و در حالی که به صندلی تکیه میداد با خوشحالی گفت:
-واییییییییی النا اصلا فکر کفش رو بذار کنار.نمی دونی چقدر خوشحالم که مهران داره میاد تو تا حالا اونو ندیدی خیلی دوسش دارم.الان نزدیک به 3 ساله که ندیدمش.خیلی شوخ و مهربون بود ولی بعد از اون اتفاق همه چیز عوض شد و اون سر زندگی ونشاطش از بین رفت و دچار افسردگی شد.
النا که تا به حال حرف زیادی راجع به مهران نشنیده بود با شنیدن صحبت های مهرانا تعجب کرد و پرسید:
-مگه چه اتفاقی برای برادرت افتاده؟
-جریانش مفصله ولی بذار برات خلاصه بگم.مهران عاشق دختر یکی از دوستای بابا شد اسم دختره عسل بود دختر واقعا زیبایی بود قرار بود با هم ازدواج کنن یعنی نامزد هم شده بودن ولی نمی دونم چه اتفاقی بینشون افتاد عسل با کسی دیگه ازدواج کرد و مهران هم با افسردگی به بهانه ادامه تحصیل از ایران رفت.نمی دونم الان که برگرده چی می شه یعنی همه چیزو فراموش کرده؟
النا با شنیدن صحبتهای مهرانا به فکر فرو رفت حالا بیش از پیش مایل به دیدن مهران شده بود.نمی دانست چرا ولی همیشه دوست داشت برادر دیگر مهرداد را ببیند و با خود فکر می کرد که چه دختر فوضولی شده است
عصر شنبه بود از بعد از ظهر النا طبق معمول هر ماه دچار دل درد و سر درد شدیدی شده بود و در تخت خود مشغول استراحت بود.الناز ومهرداد و اقای جمشیدی هنوز سر کار بودند ومهوش خانم و مهرانا هم برای خرید بیرون رفته بودند.النا تازه از خواب بیدار شده بود و به خاطر سر دردی که داشت طبق عادت همیشگی سر خود را با روسری بسته بودوچون می دانست کسی در خانه نیست با لباس خوابش برای خوردن اب به طبقه پایین رفت و وارد اشپزخانه شد لیوان را از اب پر کرد و لاجرعه سر کشید ناگهان صدایی شنید به سمت صدا چرخید و مردی را دید که خیره به اونگاه می کند.احساس کرد بدنش فلج شده و تلاش برای جیغ زدن را بیهوده دید زیرا احساس می کرد بر هیچ یک از اعضای بدنش کنترلی ندارد بدنش از ترس شروع به لرزیدن کرد ولیوان اب از دستش سر خورد و به زمین افتاد.مرد که گویی از وضعیت بوجود امده لذت میبرد با لبخندی گفت:
-نترس خانم کوچولو...من بی ازارم.......
النا که کمی بر خود مسلط شده بود احساس میکرد که این مرد جوان را قبلا جایی دیده و می شناسد اما در ان زمان مغزش او را یاری نمی کرد.با لکنت زبان گفت:
-شمم.اااااا ...کککییی هسسستید ایینجا چچیکار میکنید؟
-زود برای من یه لیوان اب خنک بیار که خیلی خسته ام.
النا که از پر رویی مرد شدیدا خشمگین بود رو به او با فریاد گفت:
-از اینجا برو بیرون وگرنه جیغ میزنم ..زود باش
-خدمتکار به این پر رویی نوبره ....متعجبم که این چه لباس فرمیه تو پوشیدی!!!!!و با لبخندی به لباس النا اشاره کرد و خواسته خود را تکرار کرد.
النا خشمگین به سمت تلفنی که روی اپن بود خیز برداشت.مرد که متوجه شده بود النا می خواهد با پلیس تماس بگیرد به سمت او رفت و با حرکتی سریع تلفن را از دست او بیرون کشید وبا لذت به چشمان زیبای النا که سراسر ترس و وحشت بودند خیره شد.در همین هنگام مهرانا و مهوش خانم که وارد خانه شده بودند به سمت اشپزخانه امدند. ناگهان مهرانا جیغ بلندی از شادی کشید وبا صدایی بلند گفت:
-مامان ببین کی اینجاست..مهران..
و خود را در اغوش برادرش انداخت.پس از مهرانا نوبت به مادرش رسید تا پسرش را در اغوش کشد .مهوش خانم با چشمانی خیس پسرش را می بوسید و از دلتنگی هایش میگفت.مهران همچنان که مادرش را در اغوش کشیده بود چشم از النا بر نمی داشت و با لبخندی مرموز چشمکی به النا زد.النا بیاد اورد عکس های مهران را دیده و برای همین چهره او برایش اینقدر اشناست.ناگهان متوجه موقعیت خود شد و با گفتن ببخشید شروع به دویدن به سمت اتاقش کرد
این حرکت او باعث خنده مهرانا و مادرش و همچنین تعجب مهران شد.مهوش خانم با خنده به مهران گفت:تو چطور وارد خونه شدی؟
-با کلید چطور مگه ؟
-از قیافه وحشت زده النا میشد حدس زد که بدون در زدن وارد خونه شدی.اخه مادر من نمی گی کسی با اینطور وارد شدن تو به خونه بترسه؟بیچاره النا
-می خواستم شما رو سورپرایز کنم نمی دونستم شما خونه نیستید.
مهرانا برو ببین النا حالش بهتر شده
مهرانا با خنده ای سر خوش رو به مادرش کرد و گفت
.اون الان علاوه بر ترس به خاطر لباسایی که تنش بوده هم خجالت زده است
-مهران رو به مادرش پرسید
-مامان این دختره کی بود؟
مهرانا با خنده جواب داد
-النا خواهر النازه..کسی رو ندارن وبا ما زندگی می کنه بعدا مفصل برات تعریف می کنم.اون به پوششش خیلی حساسه.الان تو اونو با این وضعیت دیدی حتما خیلی ناراحته و به سمت اتاق النا حرکت کرد .
النا پس از ورود به اتاقش خود را در اینه قدی اتاق بر انداز کرد از انچه فکر می کرد بدتر بود.لباس خوابش شامل تاپی بندی وشلوارکی کمی پایین تر از زانوانش بود وهمچنین روسری که به سرش بسته بود به نظرش قیافه اش را مضحک کرده بود.به یاد نگاه و حرف های مهران افتاد و احساس تنفری از او در دلش جوانه زد
چند روزی از آمدن مهران می گذشت و النا سعی می کرد با او رو برو نشود.فردا عروسی الناز بود و همین امر باعث ناراحتی النا شده بود.ساعت 12 شب بود و النا نمی توانست بخوابد برای همین لپ تاپش را برداشت و به سمت مکان دنج و مورد علاقه اش در کنار ابنما حرکت کرد به اهستگی قدم بر می داشت تا کسی را بیدار نکند.بر روی صندلی همیشگی اش نشست و شروع به خواندن رمانی که به تازگی از سایت نود و هشتیا دانلود کرده بود شدتا شاید بتواند برای مدتی از فکر و ناراحتی خارج شود.همچنان که مشغول خواندن رمان بود صدای پای کسی را شنید و متعاقب ان مهران را دید که روبروی او روصندلی نشست.
-شب خوش
النا که اصلا انتظار دیدن مهران را ان هم این موقع شب و در این مکان نداشت کمی ترسید که این ترس او از چشمان تیز بین مهران دور نماند و همین امر باعث تفریح بیشتر او شد.
-چرا شما همیشه سعی میکنید دیگران رو بترسونید؟از ترسوندن دیگران لذت میبرید؟
-اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتم.ولی مثل این که شما در کل آدم ترسویی هستید. وبا گفتن این حرف به خنده افتاد
النا که خاطره خوشی از اولین برخوردش با او نداشت.با حالتی جدی رو به او گفت:
-و شما هم بسیار آدم بی نزاکتی هستید. با گفتن این حرف بر خواست و به اتاقش برگشت.مهران رفتن او را نظاره کرد در حالی که خاطرات تلخ گذشته را مرور می کرد.نمی دانست چرا با دیدن این دختر خاطرات تلخ زندگی اش دوباره به ذهنش هجوم می اورند...با خود زمزمه کرد: همه شما مثل همید همگیتون. از همتون متنفرم متنفر.و سر خود را بر روی میزی که مقابلش قرار داشت گذاشت.
-النا ..النا ..عزیزم نمی خوای بیدار شی .
النا با صدای الناز چشمان خود را باز کرد و با حالتی گیج به خواهرش نگاه کرد..شب قبل اصلا نتوانسته بود بخوابد و نزدیک سحر تازه خواب به چشمانش راه یافته بود.
-چیزی شده الناز ؟چرا صبح به این زودی منو بیدار می کنی؟
- ساعت 11 صبح زوده؟مگه قرار نیست با منو و مهرانا بیای ارایشگاه؟
-وای ساعت 11 شده...اه خدایا..ببخش الناز جون...سریع اماده میشم.تا 10 دقیقه دیگه اماده ام.
و به سرعت از تخت خواب خود پایین پرید و به سمت حمامی که در اتاقشان بود حرکت کرد.
میز و صندلی ها برای مردان در باغ چیده شده بود و طبقه پایین نیز برای خانم ها آماده گشته بود.به در خواست الناز و النا جشن عروسی به صورت جداگانه برگزار می شد و مهرداد از این موضوع بسیار خوشحال بود.چرا که دوست نداشت بجز خودش چشم هیچ مردی به همسر زیبایش در لباس عروس بیفتد.
النا به همراه الناز و مهرانا وارد آرایشگاه شد.قرار بود که پس از اماده شدنشان مهرداد و الناز به اتلیه بروند و دختر ها نیز با مهران به خانه برگردند.کار ارایشگران رو به اتمام بود الناز واقعا زیبا شده بود.النا با هر بار نگاه به خواهرش خود را کنترل می کرد تا جلوی ریزش قطره اشکی که اماده چکیدن از چشمانش بود را بگیرد و خواهر خود را ناراحت نکند.......النا از ارایشگر خواسته بود تا موهای بلندش را لخت کند و شینیونی باز و بسته بر روی موهایش انجام دهد و ارایش صورتش نیز بسیار ملایم و نا محسوس باشد.وقتی خود را در اینه نگاه کردلبخندی به ارایشگر زد و رضایت خود را از ارایشش اعلام کرد.به نظر خودش زیبا شده بود...چشمان درشت و مشکی اش با سایه و خط چشم ظریفی که ارایشگر برایش کشیده بود واقعا زیبا تر شده بودند ابروانش نیز به خاطر فاصله زیادی که با چشمانش داشتند و همچنین به خاطر هشت بودن زیادشان واقعا زیباییش را چند برابر می کردند و با بینی ظریف و زیبایش و همچنین لبهای کوچک قلوه ایش هماهنگی زیادی داشتند.برخلاف خود مهرانا را غرق در ارایش دید .البته به نظرش مهرانا هم واقعا زیبا شده بود با تمام شدن کار ارایشگر مهرداد به دنبال الناز امد و اندو راهی اتلیه شدند.النا و مهرانا نیز منتظر بودند تا مهران به دنبالشان برود.مهرانا در حالی که از انتظار خسته شده بود گوشی موبایلش را برداشت تا با مهران تماس بگیرد که با صدای زنگ ارایشگاه گوشیش را در کیفش گذاشت و رو به النا گفت:
-فکر کنم مهرانه
حدسش درست بود مهران شیک و مرتب به همراه پسر جوان دیگری منتظر دختر ها بود.
با خروج دختر ها مهران و پسر جوانی که همراهش بود به سمت انها برگشتند .النا و مهرانا همزمان با هم سلام کردن
-سلام
مهران با نگاهی خیره به النا جواب سلام اندو را دادو سکوت کرد.پسر جوان نیزسلامی کردو سر خود را به زیر انداخت.مهرانا که از جو بوجود امده متعجب بود رو به مهران کرد وگفت:
-داداشی خوبی؟چه خوش تیپ شدی ..ماشالا بزنم به تخته.....
النا با تعریفی که از مهرانا شنید به مهران نگاه کرد و در چهره اش دقیق شد..برای اولین بار بود که به چهره مهران دقیق می شد..از خود پرسید چرا تا به حال متوجه زیبایی مهران نشده.به نظرش مهرانا درست می گفت مهران در کت و شلوار دودی رنگی که با پیراهن دودی کمرنگتر و کروات دودی تیره تری ست کرده بود برازنده تر به نظر می رسید....چشمان خاکستریش اولین بار در عکس هایش نظر النا را جلب کرده بودند و حالا فک استخوانی اش با بینی رو به بالایی که داشت و همچنین لباس هایش به نظر النا اورا بیشتر شبیه مانکن های اروپایی میکرد.
مهران و النا برای اولین بار در چشمان یکدیگر غرق شده بودند و گویی هر کدام در حال بررسی دیگری ست و توجهی به اطراف خود نداشتند.مهرانا باز با اعتراض اعلام کرد
-مهران کجاییی؟دیر شدا
با این حرف او مهران گویی تازه متوجه موقعیت خود شده باشد چشم از النا گرفت و رو به خواهرش کرد و گفت:
-اخ...ببخشید..........معرفی میکنم یاشار دوست عزیز من.ما با هم توی کانادا دوست شدیم.
و سپس رو به النا و خواهرش ادامه داد
-یاشار جان ایشون النا خانم هستن خواهر خانم مهرداد و اینم مهرانا خواهر گل خودم.
وسپس از دختر ها و یاشار خواست تا سوار ماشین شوند.در طول راه برای خواهرش از نحوه اشناییش بایاشار صحبت می کرد و گاهی نیز از داخل اینه ماشین به النا که بی خیال به بیرون از ماشین چشم دوخته بود نگاه می کرد.
-مرسی اقا مهران ببخشید باعث زحمتتون شدم. با اجازه
النا با گفتن این حرف با سرعت از مهران و یاشار خداحافظی کرد و به طرف ساختمان خانه حرکت کرد.مهرانا نیز در پی او با سرعت میدوید
-اه...چرا اینقدر تند راه میری؟
-زود باش مهرانا ..حتما تا حالا مادرت حسابی خسته شده.بدو باید بریم کمکش
-ای بابا....مامان چند نفر رو برای کارهای عروسی استخدام کرده نگران نباش
-با این حال بازم باید کسی برای رسیدگی به امور بالای سرشون باشه........هر چقدر هم که کارگر استخدام بشه بازم اخر سر صاحب خونه حسابی خسته می شه
مهران که تا این لحظه رفتن اندو را نظاره می کرد نفس عمیقی کشید.یاشار رو به او کرد و با خنده گفت:
-هوش از سرت برده نه؟واقعا دختر برازنده ایه
-کی.اون دختر؟؟؟؟؟اصلا حرفشم نزن.
همه مشغول رقص و پایکوبی بودند و النا نیز در کنار سحر دوستش و مهرانا میرقصید.مهوش خانم که خستگی از سر و رویش میبارید برای استراحتی کوتاه روی یکی از صندلی ها نشست.خانم شفیعی همسر دوست و همکار اقای جمشیدی با دیدن مهوش خانم در کنارش بر روی صندلی دیگری جای گرفت و گفت:خسته نباشی مهوش جان
-ممنونم الهه جون....خسته که نشدین؟
-نه عزیزم..اتفاقا خیلی هم داره خوش می گذره.مهوش جون اون دختری که با مهرانا جون میرقصه رو نمی شناسم؟از فامیلهاتونه؟
-کدوم رو می گی عزیزم
-همونی که لباس ابی پوشیده
-اها......اون النا خواهر النازه
ماشالا الناز جون هم خودش خیلی نازه هم خواهره خوشگل و نازی داره
-لطف داری .اره هر دو شون واقعا ماهن...از اون موقعی هم که النا اومده و با ما زندگی می کنه من واقعا فکر می کنم 3 تا دختر دارم اونا در حق من حتی بیشتر از مهرانا محبت می کنن
و چون تعجب الهه خانم را دید به طور مختصر درباره زندگی انها برای الهه خانم صحبت کرد.همانطور که مشغول صحبت بودند مهوش خانم را برای انجام کاری صدا زدند و مهوش خانم با عذر خواهی الهه خانم را تنها گذاشت
ساعت نزدیک به 2 نیمه شب بود و جشن پایان یافته بود......همه مشغول بدرقه عروس و داماد بودن النا خواهرش را در اغوش گرفت و برایش ارزوی خوشبختی کرد الهام نیز به انها پی وست و 3 خواهر در اغوش هم اشک میریختند.با رفتن عروس و داماد به خانه خودشان که در همان حوالی بودمهمانان نیز یک به یک خداحافظی می کردند و میرفتند.النا در کنار مهوش خانم ایستاده بود و از مهمانان تشکر می کرد مهران نیز در نزدیکی انها ایستاده بود و با مهرانا صحبت می کرد.الهه خانم همراه شوهر و پسرش روزبه از مهوش خانم تشکر و خداحافظی کردند و در همین حین الهه خانم چیزی در گوش پسرش گفت و پسرش با نگاهی خریدارانه النا را برانداز کرد که این حرکت از دید بقیه و حتی خود النا پنهان نماند.با رفتن انها مهوش خانم با خنده چشمکی به النا زد و گفت:
فکر کنم فردا پس فرداست که الهه خانم باز یه سری به ما بزنه
مهرانا که متوجه موضوع نشده بود با گیجی پرسید
-برای چی مامان؟
-والا از سر شب مخ منو خورده بس که راجع به النا از من سوال پرسیده .و خندید
مهران که شدیدا خشمگین بود با حالتی عصبی رو به مهرانا کرد و گفت:
-شما دخترا چرا با این وضع اینجا ایستادید ؟زود باشید برید توی خونه
مهرانا که از این برخورد برادرش متعجب و و ناراحت شده بود گفت:
-حالا چرا داد میزنی .اروم هم می گفتی می شنیدیم
و دست النا را گرفت و با خود به سمت ساختمان خانه برد
-نمی دونم مهران چش شده؟اون حق نداره سر من داد بکشه
النا که خود نیز از این برخورد مهران ناراحت بود و با خود فکر میکرد که مهران به چه حقی او را نیز مورد سرزنش قرار داده با وجود ناراحتی با صدایی که سعی می کرد بی خیالیش را نشان دهد گفت:
-ناراحت نشو مهرانا...اونم حتما فشار عصبی روشه که این کارو کرد.شاید با خودش فکر میکرده اگه اون اتفاق براش نیفتاده بود الان صاحب خونه و زندگی بود.مطمئنا با جشن امشب به یاد گذشتش افتاده
-شاید حق با تو باشه...اصلا ولش کن.........ای بد جنس بگو ببینم چکار کردی که دل الهه خانمو بردی؟
-وای تو دیگه بس کن مهرانا.........مامانت یه شوخی کرد که بخندیم
-بعدا مشخص میشه خانم.به نظر من که روزبه پسره خوبیه
-ا نه بابا پس چشمتو گرفته.یادم باشه اگه الهه خانمو دیدم حسابی تعریفتو بکنم شاید فرجی شد و ما از دستت راحت شدیم
-که از دست من راحت شید .اره؟؟؟؟؟؟
و دو دختر با خنده وشادی به دنبال هم میدویدند و ناراحتی دقایق قبل را به فراموشی سپردند
حدس مهوش خانم درست بود و چند روز بعد از عروسی الهه خانم با او تماس گرفت و اجازه خواستگاری خواست.مهوش خانم از الهه خانم خواست تا به او فرصتی دهد تا نظر النا را جویا شود.
مهوش خانم و مهران در طبقه پایین مشغول صحبت با هم بودند که مهرانا و النا با خنده وارد خانه شدند و سلام کردند.
سلام بچه ها خسته نباشید...باشگاه چه طور بود..حتما حسابی خسته شدید.بشینید تا برم براتون ابمیوه بیارم.
-نه تو رو خدا مهوش جون..چرا شما زحمت می کشید........من الان برای همه میارم
النا با گفتن این حرف به سمت اشپزخانه حرکت کرد.
از بعد از شب عروسی خواهرش دیگر با مهران برخوردی نداشته بود.لیوان ها را در سینی قرار داد و به سمت پذیرایی حرکت کرد.وقتی همه ابمیوه هایشان را برداشتند مهوش خانم از النا خواست تا در کنارش بنشیند.
-بیا عزیزم...بیا اینجا بشین کارت دارم
-چشم...بفرمایید من در خدمتم
راستش ....الهه خانم تماس گرفت.
مهران که تا کنون خود را مشغول ورق زذن مجله نشان می داد به سرعت به سمت مادر خود و النا برگشت وهمه حواس خودرا متوجه صحبت های ان دو کرد.
مهرانا با خنده رو به النا گفت:
دیدی الی..دیدی حدس مامانم درست بود.یوهو یه عروسی دیگه افتادیم
النا سر به زیر و ساکت با دسته مبل بازی می کرد.
-ببین دخترم الهه خانم ازم خواست باهات صحبت کنم و یه روزی رو مشخص کنیم تا برای خاستگاری از تو بیان حالا نظرت چیه؟
-مهوش جون با این که میدونم در خواستی که ازتون دارم پررویی محضه ولی باز هم اگه می شه یه خواهشی دارم
-این چه حرفی گلم بگو چی می خوای
-با این که میدونم توی این خونه مزاحمتون هستم ولی اگه میشه تا درسم تموم نشده اجازه بدید به ازدواج فکر نکنم و در کنارتون بمونم.
مهوش خانم که از این حرف های النا بسیار ناراحت شده بود و احساس میکرد که او خودش را در ان خانه فردی مزاحم می بیند او را در اغوش کشید و گفت:
-عزیزممم...عزیزه دلم.اخه این چه فکراییه که تو می کنی..اصلا نبینم اینطوری فکر کنی.نو دختر گل این خونواده ای.باشه هر جوری که تو می خوای من فکر کردم که تو شاید موافق باشی یا اگه من سر خود الهه خانم و رد کنم و بهت نگم ناراحت بشی وگرنه ما تازه بهت عادت کردیم و اصلا دلمون نمی خواد به این زودیا از پیشمون بری.
النا که اشک چشمابش جاری شده بود مهوش خانم را محکم به خود فشرد و دوباره و دوباره از او به خاطر خوبی هایش تشکر کرد.مهرانا با حالتی قهر گونه رو به النا گفت:
-اه...خیلی لوسی الی ..چرا همچین فکرای مزخرفی می کنی.و به سمت النا رفت و او نیز النا را در اغوش گرفت.مهران نفس صدا داری از روی اسودگی کشید از روی مبل برخاست و از ساختمان خارج شد و در باغ به قدم زدن پرداخت.
فردای همان روز مادر روزبه با مهوش خانم تماس گرفت ومهوش خانم جواب النا را به او انتقال داد.الهه خانم بارها اصرار کرد ولی مهوش خانم به خاطر در خواستی که النا از او کرده بود دیگر به هیچ وجه نمی خواست کاری کند که النا خود را سر بار انها ببیند پس سفت و سخت در برابر اصرار های الهه خانم ایستادگی کرد.الهه خانم که دید اصرار هایش بیهوده است خدا حافظی کرد وبا ناراحتی تلفن را قطع نمود.
8
اواخر شهریور ماه بود و النا و مهرانا مشغول اماده شدن برای ورود به دانشگاه.اتفاق تازه ای که افتاده بود باعث ناراحتی النا شده بود.الناز و مهرداد 3 روز پیش برای راه اندازی شعبه جدیدی از شرکتشان به مدت 2 سال عازم مالزی شده بودند واین موضوع به شدت النا را ازار میداد.تا کنون تنها امیدش الناز بود که او هم به این شکل با رفتنش او را تنهاگذاشته بود.البته الناز به خاطر النا خواسته بود که به این مسافرت طولانی مدت نرود و همسرش را به تنهایی عازم این سفر کند اما با مخالفت شدید النا مواجه شده بود چرا که النا به او اطمینان خاطر داده بود که با وجود خانواده جمشیدی هیچ جای نگرانی برای الناز باقی نخواهد ماند والنا ان ها را مثل خانواده خود میداند و به این ترتیب خواهرش را راضی به سفر کرده بود .الهام هم که ماه تا ماه سراغی از انها نمی گرفت وخود با مشکلات زندگی اش دست به گریبان بود.النا برای کاهش دلتنگی هایش در مواقع بیکاری یا رمان می خواند یا بامهرانا به باشگاه میرفت.چند روزی بود که مهرانا را ناراحت و کسل میدید. در راه بازگشت از باشگاه بودند و مهرانا در خود فرو رفته و غمگین چیزی نمی گفت
-مهرانا جون ببخشید که سوال می کنم..........برات مشکلی پیش اومده؟
مهرانا با شنیدن این سخن ناگهان شروع به گریه کرد .النا که ترسیده بود با حالتی پریشان گفت:
-وای مهرانا تو رو خدا بگو چی شده دارم میمیرم از نگرانی..
-النا اااااا مامانم.......
-مامانت چی؟تو که منو جون به لب کردی.بگو چی شده اخه؟
مهرانا گریه اش شدید تر شد.النا دست او را گرفت و با خود به سمت ایستگاه اتوبوسی که همان حوالی بود و کسی بر روی نیمکتش ننشسته بود برد.
-بشین اینجا تا حالت بهتر بشه
..........
-خوب بهتر شدی؟حالا می گی چی شده ؟
-تو در باره بیماری مامانم چیزی نمی دونی ..یعنی هیچ کس جز من و بابا چیزی نمی دونه مامان خودش یه چیزایی فهمیده ولی نه کاملا....توی سینه مامانم 3 سال پیش یه توده دیده شد دکترا گفتن خوش خیمه و درش اوردن ولی به مامان گفتن باید مواظب باشه و هر چند ماه یکبار چک اپ بشه.شاید فهمیده باشی الان چند ماهه که مامان دوباره توی سینه اش توده حس کرده با بابا رفتن و ازمایش دادن و اینبار دکترا گفتن باید سینهاش برداشته بشه.مامان این اجازه رو نمی ده و می گه من این کار رو نمی کنم.از طرفی بابا هم می گه مامانو ببریم خارج چون امکانات اونجا بیشتره و شاید نیازی به این کار نباشه.ولی مامان میگه نه ..اون نمی خواد به خاطر بقیه از اینجا بره....حالا منو و بابا نمی دونیم چه طور راضیش کنیم..النا به نظر تو چیکار کنم
و دوباره شروع به گریه کرد
-خوب از مهران کمک بگیر شاید به حرف اون گوش بده.
-با این که مامان دوست نداره مهران چیزی بفهمه ولی خودمم می گم شاید این راه جواب بده.
جو متشنجی در خانه ایجاد شده بود.همه در تلاش برای راضی کردن مهوش خانم بودند ولی او نمی پذیرفت.مهرانا بدون توجه به مخالفت های مادرش یکسال از دانشگاه مرخصی گرفت ودر پی کارهای سفارت وتهیه بلیط بود.زیرا دکتر ها به او گفته بودند تعلل باعث گسترش بیماری در بدن مادرش خواهد شد وحتی ممکن است برداشتن سینه اش نیز بی فایده باشد او بسیار نگران این موضوع بود.با پدرش صحبت کرده بود تا او نیز همراه انها برود و در کنار مادرش باشد.
بالاخره همه کارها انجام شد تاریخ پرواز نیز هفته بعد تعیین شده بود ولی مهوش خانم مصرانه با رفتن مخالفت می کرد و می گفت که نمی خواهد جایی برود.همگی کلافه بودند ونگران .النا نیز با ناراحتی فراوان میدید که اخرین حامی و پشتیبانش نیز در شرف مرگ است و او نمی تواند کاری برایش انجام دهد.هیچ کس دلیل اینهمه مخالفت مهوش خانم را نمی دانست تا این که مهوش خانم مهر سکوت از لبان خود باز کرد و به مهرانا همه چیز را گفت.مهرانا با اندوه فراوان حق را به مادر خود میداد ولی با این وجود نمی توانست شاهد بیماری و مرگش باشد پس سعی کرد راه حلی بیندیشد.
با این که می دانست راه حلش بسیار عجیب است و حتی ممکن است باعث ناراحتی النا شود ولی دل به دریا زد واز النا ومهران خواست تا با هم صحبت کنند.روزی که اقای جمشیدی مهوش خانم را به دکتر برده بود مهرانا با النا و مهران به گفتگو نشست
-ببینید بچه ها اول از همه می خوام بدونید دیگه راهی برام نمونده که دارم این خواهشو از شما می کنم پس قبل از این که حرفی بزنید یا تصمیمی بگیرید به حرفای من خوب گوش کنید.
النا و مهران با تعجب اول به یکدیگر و سپس به مهرانا نگاه کردند
-می خوام دلیل مخالفت مامان با رفتنش به خارج رو براتون بگم و ازتون کمک بگیرم.راستش...ممممم..راستشو بخواین مامان به خاطر شما دو نفر والبته من نمی خواد به این سفر بره...من مشکلمو با مامان حل کردم.مامان میگه اگه من باهاش برم از درس و دانشگاه میمونم و من بهش گفتم که به این سفر بره یا نره من امسال رو مرخصی گرفتم واز پیشش تکون نمی خورم.برگه مرخصیم رو هم بهش نشون دادم.پس از طرف من مشکل حله میمونید شما دو نفر....مامان نمی خواد شما ها....یعنی میدونید..خوب نمی شه شما دو نفر هم با هم توی خونه تنها باشید..خودتون که می فهمید چی میگم.این از نظر شرعی هم مشکل داره.......
در همین حین النا با خجالت حرف مهرانا را قطع کرد و گفت
-این مشکلی نیست که مهوش جون بخواد به خاطرش خودشو در معرض خطر قرار بده...من میرم خوابگاه یا خونه الهام..یا نهایتا یه جاییرو...
-بس کن النا خودت میدونی که دیگه الان خوابگاه بهت نمیدن و با وسواسی هم که تو داری توی خوابگاه اگر هم پیدا بشه دوام نمیاری پس فکر خوابگاهو نکن..خونه خواهرت هم که همگیمون میدونیم که با وجود مشکلات خواهرت نمی تونی بری ومامان هم اگه بفهمه که می خوای بری اونجا نمی ذاره پس اونجا هم هیچی....به تنهایی هم که عمرا مامان بذاره بری و جایی زندگی کنی...
مهران گفت:
-من که میتونم برم و جای دیگه زندگی کنم النا خانم هم می مونن اینجا
-اخه برادر من اونجوری هم که باز النا تنها میشه......تازه تو هم تنها میشی مامان اینو هم نمی خواد میگه باید خسته از کار برگردی و تازه به فکر تمیز کردن خونه و اماده کردن غذا و کلا کارای خونه بیفتی من همه این پیشنهادا رو دادم اگه تو میتونستی مرخصی بگیری خوب میشد همه با هم میرفتیم
- میدونی که تازه استخدام شدم و به هیچ وجه بهم مرخصی یک ساله حتی بدون حقوق هم نمیدن
مهران اخیرا در یکی از دانشگاه های تهران به عنوان استاد استخدام شده بود و نمی توانست مرخصی طولانی مدت بگیرد و حتی به خاطر تعهدی هم که داده بود تا 5 سال موظف به کار در ان دانشگاه بود و بنابر این نمی توانست انصراف هم بدهد
-اره داداشی میدونم...راستش من یه پیشنهاد دارم...میدونید هر چی که فکر کردم راه حلی از این بهتر پیدا نکردم......ببینید بچه ها از دستم عصبانی یا ناراحت نشید........ ولی موقعیتمون رو درک کنید
مهران با کلافگی گفت:
-حرفتو بزن مهرانا
-میشه...میشه شما دو نفر با هم ازدواج کنید؟
باگفتن این حرف مهران مثل فنر از جای خود پرید و با عصبانیت رو به مهرانا گفت
-تو می فهمی چی می گی؟فکر نمی کنم اصلا متوجه حرفی که زذی شده باشی
و خواست که انجا را ترک کند که مهرانا نیز بلند شد ایستاد و رو در روی برادرش گفت
-تو راه حل بهتری داری؟اره؟راه حل دیگه ای داری...بگو من گوش میکنم.تو اصلا به فکر مامان هستی ..تازه از خدات باشه که النا باهات ازدواج کنه
-من این کار رو نمی کنم.ازدواج؟؟؟؟؟؟این یه کارو از من نخواید
-مهران خواهش می کنم..یکم فکر کن
النا مات و مبهوت به اندو نگاه میکرد...و بدون این که چیزی بگوید با خود می اندیشید که ایا واقعا از او خواسته شده با مهرانی که اصلا تحمل دیدنش را ندارد ازدواج کند.
-مهران که سکوت النا را میدید با عصبانیت گفت
-نه مثل این که تو خوشت اومده..چرا که نه ؟برای تو که بد نمی شه....
النا با شنیدن این حرف ناگهان از کوره در رفت و با حالتی پرخاش گونه گفت:
--کجا با این عجله مهران خان...پیاده شین باهم بریم...نکنه فکر کردین چون چیزی نمی گم کشته مردتونم...نه بابا از این خبرا هم نیست..من اگه چیزی نمی گم به خاطر مهوش جونه من بهش مدیونم من به خاطر اون حاضرم جونمم یدم...الانم دارم فکر می کنم ببینم راه حل دیگه ای هست یا نه
مهرانا که شاهد نزاع ان دو بود گفت:
تا فردا فکراتونو بکنید اگه راح حل بهتری پیدا کردید به منم بگید فقط سریعتر چون وضعیت مامان رو که میدونید.
و ان دو را تنها گذاشت.النا نیز با نگاهی خشمگین مهران را نظاره کرد و انجا را ترک کرد...مهران با حالتی زار و پریشان بر روی صندلی خود سقوط کرد و در فکر فرو رفت.
هیچ کس جز مهران و النا در خانه نبود مهران از مهرانا خواسته بود تا مادرش را از خانه خارج کند تا بتواند به راحتی با النا صحبت کند .تمام دیشب را هیچکدام از اندو نخوابیده بودند و در پی راه حلی برای حل این مشکل بودند ولی فکرشان به جایی نرسیده بود.مهران با گام هایی لرزان و فکری اشفته به سمت اتاق النا حرکت کرد
-بله...بفرمایید
-النا خانم میشه بیایید طبقه پایین می خواستم باهاتون صحبت کنم
مهران با گفتن این حرف خود به طبقه پایین رفت و روی اولین مبلی که در مسیرش بود نشست.النا با چشمانی قرمز که نشان از کم خوابی و یا شاید گریه اش بود به مهران پیوست و روی مبل روبروی او قرار گرفت.مهران با نگاه به چشمان النا نهایت درد و رنج را در انها دید و بجای احساس تاسف و ناراحتی احساس اسودگی وجودش را فرا گرفت رو به النا کرد و گفت:
-تو راه حل تازه ای به ذهنت رسیده که منو از این برزخ نجات بدی؟
النا که دوباره در حال خشمگین شدن بود گفت:
-من به نتیجه ای نرسیدم ولی امید وارم شما راه حلی پیدا کرده باشید.خودتون میدونید که ازدواج باید با عشق باشه ولی در مورد ما برعکس ما از هم متنفریم...ببخشید که بی پرده حرف میزنم..من دختر قدر نشناسی نیستم ولی گفتن واقعیت یکی از خصایص اخلاقی منه حالا هم منتظرم
-منم مثل تو...با این که مخالف این قضیه هستم ولی به نظرم حق با مهراناست.مامان اینطوری با خیال راحت میره.من به خاطر مامانم از خودم میگذرم و تصمیم شما رو هم به عهده خودتون میذارم.
النا با لحنی خاص که نشان دهنده تصمیم راسخش بود گفت:
- من هم به خاطر خوبیهایی که مهوش جون در حقم کرده حاضرم هر کاری براش بکنم حتی ازدواج با شما
-پس همین کار رو میکنیم.ولی اگه مامان بفهمه که ما این کار رو به خاطر اون کردیم حتما مخالفت میکنه... فکر میکنم باید بهش بگم تو رو چند وقتی که دوست دارم و از مامان بخوام ازت خواستگاری کنه
و با گفتن این حرف قیافه مضحکی به خود گرفتو ادامه داد
-البته یه چیزایی بین ما باید همین الان روشن بشه تا جای حرفی باقی نمونه
النا که از نوع حرف زدن مهران حسابی کفری شده بود گفت:
-مثلا چه چیزایی؟
مثلا این که تو به مامانم میگی که جشن عقد نمی خوای و میخوای بعد از برگشتن مامانم یه جشن مفصل بگیریم.و در ارتباط با خودم.باید از همین الان بگم چیزی بین ما نیست و تو نباید از من انتظار داشته باشی که مثل یه شوهر برات باشم.از وظایف یه شوهر من فقط خرج و مخارجت رو می پردازم و دیگه هیچ.
النا خواست چیزی بگوید که مهران گفت
-توی حرف من نپر حرفای من که تموم شد هر چی خواستی بگو.توی محضر عقد میکنیم بدون ان که کسی چیزی بفهمه.و من و تو به خونه ای که بابا بهم داده بود و تا الان خالی بوده میریم.تا کسی از موضوع با خبر نشه.بعد از برگشتن مامانم ما زا هم جدا میشیم بدون این که هیچ اتفاقی بینمون افتاده باشه.من میرم دنبال زندگی خودم و تو هم می تونی با هر کسی که دوست داشتی ازدواج کنی. می فهمی؟
النا با صدایی که اوج خشمش را نشان میداد گفت:
-به همین راحتی؟؟؟چه تضمینی وجود داره که توی اون خونه اتفاقی برای من نیفته؟
مهران با نیشخند ادامه داد
-مطمئن باش من انقدر ازت بدم میاد که حتی نگاهت هم نمی کنم.ولی با این وجود بهت قول میدم
-که این طور...پس فهمیدم که احساسمون مثل همه.........این منو به قولتون امیدوار میکنه........شناسنامه ام رو چکار میکنید.
-برای اونم یه فکری کردم..پدر یاشار کارمند اداره ثبته ازش می خوام تا یه شناسنامه جدید برات صادر کنند.خوب چی میگی؟
- به خاطر مامانتون که مثل مامان خودم دوسش دارم قبول میکنم.
و به این ترتیب برگی تازه از زندگی النا ورق خورد.اگر النا در ان زمان میدانست چه اتفاقاتی ممکن است برایش پیش بیاید شاید هرگز این پیشنهاد را نمی پذیرفت . اما دست تقدیر مشکلات زیادی رابرای او رقم زده بود.
با دلایل بسیار زیاد توانسته بودند مهوش خانم را راضی کنند تا در محضر عقد کنند النا عدم حضور الناز را بهانه کرده بود و گفته بود می خواهد تا موقعی که همه حضور ندارند جشنی برگزار نشود و نهایتا به خاطر النا مهوش خانم موافقت کرده بود و اینک النا برای برداشتن ابروانش که مهوش خانم اعتقاد داشت که حتما باید انجام شود در ارایشگاه نشسته بود.هیچ خریدی انجام نشده بود.بجز حلقه ای که النا بالاجبار و به خاطر مهوش خانم ناچار به خریدش شده بود والبته در هنگام خرید نظری نداده بود ومهران با سلیقه خود ان را خریده بود.
کار ارایشگر تمام شده بود و النا خود را زیباتر از قبل میدید ولی این زیبایی به هیچ وجه برایش خوشایند نبود با خود ارزو می کرد ای کاش زیبایی نداشت ولی خوشبخت بود مهرانا با او به ارایشگاه امده بودتا تنها نباشد.در راه برگشت به خانه بودند که مهرانا با حالتی قدر شناسانه دست النا را گرفت و گفت:
-ممنونم النا.واقعا کار بزرگی برای مامانم کردی نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم...امیدوارم با مهران خوشبخت بشی.
النا که نمی خواست مهرانا از قرار بین خودش و مهران چیزی بفهمدو با نگرانی و ناراحتی عازم سفر شود با لبخندی تصنعی گفت:
این چه حرفیه...شما بیش از این حرفا به گردن من حق دارید مخصوصا مهوش جون.
موضوعات مرتبط: رمان مهربانی چشمانت


